هنر و روان‌شناسی, روانشناسی بالینی

چرا از هنر غمگین استقبال می‌کنیم؟

فردی در حال گوش‌دادن به موسیقی غمگین با حالتی آرام

شاید برایتان پیش آمده باشد که نیمه‌شب، با یک فنجان چای، پلی‌لیستی از آهنگ‌های غمگین گذاشته باشید و بدون هیچ دلیل مشخصی حالتان کمی بهتر شده باشد. ما آدم‌ها معمولاً از غم فرار می‌کنیم؛ از مکالمه‌ی سخت با یک دوست گرفته تا سوگ از دست دادن یک عزیز. ما هرچیزی را که رنگ و بوی اندوه دارد پس می‌زنیم. اما همین ما، وقتی پای یک فیلم، یک آهنگ یا یک تابلوی نقاشی در میان باشد، حتی داوطلبانه به سراغ هنر غمگین می‌رویم. این تناقض سال‌هاست ذهن روان‌شناسان و فلاسفه را درگیر کرده و پاسخش آن‌قدرها هم که فکر می‌کنیم ساده نیست.

تصور کنید در سالن اپرا نشسته‌اید و خواننده دارد از مرگ، از عشقی ازدست‌رفته یا از نفرینی هولناک می‌خواند. یا شب جمعه، فیلمی انتخاب می‌کنید که از قبل می‌دانید قرار است تا آخرش اشک بریزید. از پلی‌لیست‌های «غمگین» در اسپاتیفای گرفته تا نقاشی‌های پیکاسو، همه نمونه‌هایی از همین اشتیاق پنهان به هنر غمگین هستند.

جمع‌بندی سریع

  • ما در زندگی روزمره از غم فرار می‌کنیم، اما در هنر غمگین داوطلبانه به دنبال آن می‌گردیم.
  • پژوهش‌ها نشان می‌دهند باور به واقعی‌بودن اندوهِ هنرمند، لذت ما از اثر را بیشتر می‌کند.
  • نظریه‌ی appropriation می‌گوید ما احساسات اثر هنری را مالِ خودمان می‌کنیم، نه مالِ هنرمند.
  • کاتارسیس و فاصله‌ی امن روانی، دلیل دیگری برای لذت از غمِ نیابتی در هنر است.

چرا در عین فرار از غم، هنر غمگین ما را مجذوب می‌کند؟

این پارادوکس از جایی شروع می‌شود که ما اندوه را در زندگی واقعی، تهدیدی برای آرامش‌مان تفسیر می‌کنیم. وقتی دوستی با حزن و اندوه جلوی ما بنشیند، اولین واکنش‌مان معمولاً تلاش برای دلداری‌ دادن یا حتی فرار از آن موقعیت ناخوشایند است. کسی دلش نمی‌خواهد در جلسه‌ای بنشیند و فقط شاهد غم دیگران باشد.

اما در هنر، ماجرا کاملاً برعکس می‌شود. یک ترانه‌ی جدایی، اپرایی درباره‌ی مرگ، یا سکانس پایانی یک ملودرام، نه‌تنها ما را پس نمی‌زند، بلکه گاهی حتی به آن پناه می‌بریم. اما چرا؟ شاید چون در هنر، غم بسته‌بندی‌شده و امن است. ما می‌دانیم قرار نیست هیچ آسیب واقعی به ما یا کسی که دوستش داریم برسد.

پژوهشگران حوزه‌ی روان‌شناسی موسیقی به مفهومی به نام «غمِ لذت‌بخش» رسیده‌اند: طبق کار مت زاکس، پژوهشگر دانشگاه کلمبیا، انسان معمولاً از غم دوری می‌کند، اما در حوزه‌ی زیبایی‌شناسی و هنر، فعالانه به دنبال آن می‌رود؛ او این کوشش را نتیجه‌ی مزایای تکاملیِ همدلی و کاتارسیس هیجانی بدون تحمل فقدان واقعی می‌داند.

جالب این‌جاست که این جاذبه به موسیقی یا سینما محدود نمی‌شود. کتاب‌هایی با پایان‌های تلخ، دقیقا همان کتاب‌هایی هستند که سال‌ها بعد هم یادمان می‌مانند. در حالی که خیلی از داستان‌های شاد، به‌سرعت از خاطرمان می‌روند. انگار مغز ما اطلاعاتِ همراه با هیجانِ عمیق، چه شادی و چه غم را با اولویتِ بیشتری ثبت می‌کند. این یکی از دلایلی است که هنر غمگین، ماندگارتر از هنرهای سبک‌سر به‌نظر می‌رسد.

بک‌گراند عصب‌شناختیِ این ماجرا هم البته البته نقش پررنگی ایفا می‌‌کند. وقتی به موسیقی غمگینی گوش می‌دهیم که از نظر زیبایی‌شناسی خوشایند است، مغز هم‌زمان دودسته واکنش نشان می‌دهد: از یک‌سو هورمون‌های مرتبط با آرامش و دلداری (شبیه آنچه در سوگواری واقعی هم ترشح می‌شود) فعال می‌شوند، و از سوی دیگر، چون خطر واقعی وجود ندارد، سیستم پاداش مغز اجازه می‌دهد این تجربه به‌جای دردناک بودن، لذت‌بخش تجربه شود. نتیجه، ترکیبی از دلتنگی و آرامش است که خیلی از ما آن را «شیرین» توصیف می‌کنیم.

چرا واقعی‌بودن غمِ هنرمند این‌قدر اهمیت دارد؟

این‌جا یک نکته‌ی جالب پیش می‌آید: آیا برایمان مهم است که غمِ پشتِ یک اثر هنری واقعی باشد یا صرفاً ساخته‌وپرداخته‌ی تخیل هنرمند؟  بله مهم است — و این «بله» خیلی قوی‌تر از آن چیزی‌ست که شاید تصور می‌کنید.  اگر بفهمید ترانه‌ای درباره‌ی اعتیاد و رنج، فقط یک داستان تخیلی بوده و هیچ ریشه‌ای در زندگی واقعیِ خواننده نداشته، احتمالاً حس فریب‌خوردگی می‌کنید. انگار چیزی از صداقت اثر کم می‌شود. همین حس، پایه‌ی یافته‌ای مهم در پژوهش‌های اخیر است.

پژوهشی در مجله‌ی علمی Cognitive Science در چهار آزمایش جداگانه نشان داد که مردم وقتی باور دارند اندوهِ بیان‌شده در یک اثر، ریشه در تجربه‌ی واقعیِ هنرمند دارد، آن اثر را بیشتر می‌پسندند — نه به این خاطر که فکر می‌کنند غم واقعی است، بلکه چون همین باور، حس ارتباط شخصی‌شان با اثر را عمیق‌تر می‌کند. در یکی از آزمایش‌ها، وقتی به شرکت‌کنندگان درباره‌ی رویداد تلخِ پشتِ یک تابلوی فرانسیس بیکن توضیح داده شد، ارزیابی‌شان از تابلو به طرز معناداری تغییر کرد.

این یافته برای هرکسی که هنر غمگین را تجره کرده، آشناست. همان آهنگی که فکر می‌کردید فقط یک ملودی زیبا است، وقتی بدانید خواننده واقعاً همان رنج را از سر گذرانده، ناگهان معنای دیگری پیدا می‌کند.

نظریه‌ی appropriation: چرا غمِ اثر هنری را مالِ خودمان می‌کنیم؟

یک پاسخ آلترناتیو قدیمی‌تر هم وجود دارد که فیلسوفانی مثل آنا کریستینا ریبیرو آن را مطرح کرده‌اند: appropriation یا «تصاحبِ» احساسات اثر! طبق این نظریه، وقتی با یک اثر هنری روبه‌رو می‌شویم، آن را به‌عنوان بیانِ احساسات خودمان تجربه می‌کنیم، نه بیانِ احساسات هنرمند.

فرض کنید در کنسرت یک خواننده‌ی مشهور نشسته‌اید و او آهنگی درباره‌ی جدایی تلخ یک زوج عاشق می‌خواند. شما بعد از کنسرت دنبال خواننده نمی‌روید که دلداری‌اش بدهید — این کار عجیب و بی‌معنا خواهد بود. چون در واقع، آن ترانه دعوتی بوده برای این‌که شما به تجربه‌ی جدایی خودتان فکر کنید، نه به زندگی شخصیِ خواننده.

همین مکانیسم توضیح می‌دهد چرا وقتی خودمان یک ترانه‌ی غمگین می‌نویسیم یا حتی فقط بدان گوش می‌دهیم، انتظار نداریم مخاطب نگرانِ زندگی شخصی‌مان شود؛ او دارد از دریچه‌ی آن اثر به تجربه‌ی خودش نگاه می‌کند. هنر غمگین این‌جا نقش آینه را بازی می‌کند — چیزی که احساسات پراکنده‌ی ما را قاب می‌گیرد و به آن‌ها شکل می‌دهد.

این نظریه یک نتیجه‌ی جالب دیگر هم در پی دارد و آن اینکه توضیح می‌دهد چرا یک ترانه یا فیلمِ غمگین می‌تواند برای هزاران نفر با تجربه‌های کاملاً متفاوت، معنادار باشد. یک ترانه درباره‌ی جدایی، برای کسی یادآور پایان یک رابطه‌ی عاشقانه است، برای دیگری یادآور از دست دادن یک دوستی قدیمی، و برای نفر سوم شاید حتی درباره‌ی مهاجرت و دوری از وطن باشد. اثر هنری فقط چارچوب را فراهم می‌کند اما محتوای احساسی را خودِ مخاطب شکل می‌دهد. به همین دلیل، هنر غمگینی که بیش‌ازحد جزئی و شخصی باشد، معمولاً کم‌تر با مخاطب عام ارتباط برقرار می‌کند — چون فضای کافی برای تصاحب احساسی باقی نمی‌گذارد.

 

به نظر شما دلیل علاقه و هم‌ذات پنداری مخاطبین با تراژدی مکبث چیست؟

کاتارسیس و فاصله‌ی امنِ روانی

اگر کمی به عقب برگردیم، ریشه‌ی این بحث به تئاتر یونان باستان می‌رسد. ارسطو در نظریه‌ی معروفش درباره‌ی تراژدی، از مفهوم کاتارسیس یا «تخلیه‌ی هیجانی» صحبت می‌کند: تماشای رنج و مصیبت شخصیت‌های تراژدی، هیجانات سرکوب‌شده‌ی تماشاگر را آزاد می‌کند و نوعی حس پالایش و سبکی به او می‌دهد.

نکته‌ی کلیدی این که وقتی غم را از طریق هنر تجربه می‌کنیم، این غم «نیابتی» است، نه مستقیم. پژوهش‌هایی در حوزه‌ی روان‌شناسی موسیقی نشان می‌دهند که هیجانِ برانگیخته‌شده توسط موسیقی، تهدیدآمیز تلقی نمی‌شود، چون می‌دانیم منبعش یک اثر هنری‌ست، نه یک خطر واقعی؛ به همین دلیل می‌توانیم بدون احساس خطر واقعی، وارد آن شویم و هر وقت خواستیم، از آن فاصله بگیریم.

این فاصله‌ی امن دقیقاً همان چیزی‌ست که هنر غمگین را از غمِ واقعی زندگی متمایز می‌کند. وقتی فیلمی غم‌انگیز تماشا می‌کنید، می‌دانید هیچ آسیبی به شما وارد نمی‌شود؛ می‌توانید هر وقت خواستید صفحه را خاموش کنید. همین کنترل، اجازه می‌دهد احساسات پیچیده را بدون ترسِ از غرق‌شدن در آن‌ها تجربه کنید.

همین رویکرد، در حقیقت ایده بیسیک و پایه‌ی خیلی از کاربردهای درمانیِ هنر هم هست. در جلسات موسیقی‌درمانی یا نمایش‌درمانی، درمانگران عمداً از داستان‌ها و آهنگ‌های غمگین استفاده می‌کنند تا مراجع بتواند احساساتی را که در زندگی روزمره از رویارویی مستقیم با آن‌ها اجتناب می‌کند، در یک فضای کنترل‌شده و امن تجربه و پردازش کند. این دقیقاً همان فاصله‌ی امنی است که کاتارسیسِ ارسطویی هزاران سال پیش به آن اشاره کرده بود — اما این‌بار در قالب یک ابزار بالینی معاصر.

چه زمانی هنر غمگین کمک‌مان می‌کند و چه زمانی نه؟

خب، پس چطور از این ویژگی به نفع خودمان استفاده کنیم؟ استقبال از هنر غمگین وقتی ناراحتیم است لزوماً امر بدی نیست — گاهی اتفاقا همان چیزی‌ست که لازم داریم. گوش‌دادن به آهنگی که دقیقاً همان حسی را که داریم توصیف می‌کند، می‌تواند حس تنهایی را کم کند و به ما بگوید این احساس، عجیب یا غیرطبیعی نیست.

اما یک مرز باریک در این میان وجود دارد که بیان می‌کند: مصرف مداوم محتوای غمگین ممکن است باعث شود تا در دام نشخوار فکری گیر بیفتید و یا حس کنید غم‌تان عمیق‌تر و طولانی‌تر شده است. در این هنگام، احتمالاً وقتش رسیده که کمی تعادل را برقرار کنید. تفاوت اصلی بین استفاده‌ی سالم و ناسالم از هنر غمگین، در همین توازن است، نه در خودِ محتوای آن.

در عمل، خیلی از کسانی که تجربه‌ی سوگ یا شکست عاطفی دارند، متوجه می‌شوند که یک آهنگ یا فیلم غمگینِ مناسب، می‌تواند بابی برای صحبت‌کردن درباره‌ی احساساتشان باز کند. چیزی که شاید به‌تنهایی برایشان سخت بود از آن حرف بزنند.

 

سوالات متداول درباره‌ی جذابیت هنر غمگین

چرا از موسیقی غمگین لذت می‌بریم ولی از غم واقعی فرار می‌کنیم؟ چون غمِ موسیقی نیابتی و امن است؛ می‌دانیم قرار نیست به ما آسیب واقعی برسد، پس می‌توانیم بدون ترس وارد آن احساس شویم و هر وقت خواستیم از آن فاصله بگیریم.

آیا گوش‌دادن به آهنگ غمگین وقتی ناراحتیم درست است؟ در بیشتر موارد بله، چون به ما کمک می‌کند احساسمان را تصدیق کنیم. فقط مراقب باشید اگر باعث نشخوار فکری طولانی‌مدت شد، تعادل را با فعالیت‌ها یا محتوای دیگر برقرار کنید.

نظریه‌ی appropriation دقیقاً چه می‌گوید؟ می‌گوید ما هنگام مواجهه با اثر هنری غمگین، احساسات آن را به‌جای زندگی هنرمند، به تجربه‌ی خودمان مرتبط می‌کنیم؛ یعنی اثر را مالِ خودمان می‌کنیم، نه بیانی از رنج شخصی هنرمند.

چرا واقعی‌بودن غمِ پشت یک اثر هنری اهمیت دارد؟ پژوهش‌ها نشان می‌دهند باور به واقعی‌بودن تجربه‌ی هنرمند، حس ارتباط شخصیِ ما با اثر را عمیق‌تر می‌کند و همین موضوع، لذت ما از آن اثر را افزایش می‌دهد.

آیا سراغ‌رفتن مداوم به محتوای غمگین می‌تواند مضر باشد؟ بله، اگر جایگزینِ پردازش واقعی احساسات یا ارتباط با آدم‌های اطراف‌تان شود. تا وقتی تعادل حفظ شود و بعد از تجربه، حس سبک‌تری داشته باشید نه سنگین‌تر، معمولاً جای نگرانی نیست.

درباره امیرمهدی دامرودی

کارشناسی روانشناسی، دانشگاه شهید بهشتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *