توسعه فردی, روانشناسی اجتماعی, روانشناسی بالینی

چرا نیاز داشتن به دیگران را ضعف برمی‌شماریم؟

تنهایی یا استقلال به خودی خود ارزش یا ضدارزش‌اند؟

شاید برایتان عجیب و نامعقول آید که بشنوید یک زن مطلقه از فرط حس تنهایی رابطه‌ای عاطفی با یک  هوش مصنوعی آغاز کند و تا جایی پیش رود که آن ربات از او خواستگاری کند و ازدواج کنند. اما به هر روی زن سرایدار قصه ما این مهم را انجام داد و خبر ازدواجش را به دخترانش هم رساند. او این خبر را از دیگران پنهان ساخت چرا که نگران قضاوت اطرافیانش بود. پژوهش‌ها نشان می‌دهند بخش قابل‌توجهی از کاربران  رابطه‌شان با هوش مصنوعی را پنهان نگه می‌دارند. اما چرا نیاز داشتن به دیگران، حتی وقتی آن «دیگری» فقط یک الگوریتم باشد، این‌قدر شرم‌آور می‌نماید؟

جمع‌بندی سریع

  • شرم از تنهایی پدیده‌ای تاریخی و فرهنگی است، نه یک واقعیت ثابت روان‌شناختی.
  • آرمان «خودکفایی» نسبتاً جدید است و حتی امرسون، بنیان‌گذار آن، در عمل به دیگران وابسته بود.
  • بسیاری برای فرار از این تناقض به هوش مصنوعی پناه می‌برند، ولی این راه‌حل واقعی نیست.
  • صحبت صادقانه درباره‌ی نیاز به دیگران، اولین قدم برای عبور از این شرم است.

وقتی نیاز به دیگران، شرم‌آور می‌شود

فرهنگ عاطفه آدم‌ها را در یک تناقض گیر می‌اندازد: از یک طرف تنهایی چیزی‌ رنج‌آور و ننگین است و از طرف دیگر خودکفایی و استقلال، ارزشی مثبتی تلقی می‌شوند. کسانی که با هوش مصنوعی رابطه می‌سازند، عمدتادو چیز را پنهان می‌کنند. هم تنهایی‌شان و هم این واقعیت که به یک «همراه» نیاز دارند. تلفن همراه، هدفون، و حالا چت‌بات‌ها، همگی به آدم‌ها امکان می‌دهند مستقل به‌نظر برسند بی‌آنکه واقعاً تنها بمانند. یک دانشجوی آمریکایی در مصاحبه‌ای گفته بود هدفون را فقط برای این می‌گذارد که تابلویی نامرئی بالای سرش داشته باشد با این پیام: با من حرف نزن! ولی در ادامه اعتراف کرده بود که نسل او اصلاً تحمل تنها ماندن با افکار خودش را ندارد. این دوگانگی، دقیقاً همان چیزی‌ست که خیلی از ما هر روز تجربه می‌کنیم. آیا تا به حال از خودتان پرسیده‌اید چرا اعتراف به تنهایی این‌قدر سخت‌تر از اعتراف به خستگی یا استرس است؟ بخشی از پاسخ در تاریخچه‌ای نهفته که کمتر کسی به آن فکر می‌کند.

 وقتی آدمی مجبور می‌شود نیاز عاطفی‌اش را پنهان کند، نیاز از بین نمی‌رود بلکه فقط شکل بیانش عوض می‌شود. گاهی به سمت رفتارهای جانشین می‌رود مثل ساعت‌ها اسکرول‌کردن بی‌هدف در شبکه‌های اجتماعی و گاهی به انزوای عمیق‌تر می‌انجامد. معمولاً همین الگو، یعنی سرکوب مداوم نیاز به ارتباط، بیشتر از خود تنهایی، زمینه‌ساز اضطراب و افسردگی مزمن‌تر می‌شود!

از سرنوشت الهی تا بیماری روانی: سیر تحول نگاه به تنهایی

قرن‌ها پیش، تنهایی نه چیزی شرم‌آور بود نه چیزی که باید درمانش کرد بلکه بخشی طبیعی از زندگی به‌حساب می‌آمد.

ربکا دیکینسون، زنی که در قرن هجدهم در نیوانگلند تنها زندگی می‌کرد، در یادداشت‌های شخصی‌اش از احساس تنهایی نوشته بود ولی آن را نشانه‌ی خواست خداوند می‌دانست نه یک نقص شخصیتی. سروده‌های مذهبی آن دوران هم همین باور را تکرار می‌کردند. تنهایی بخشی از مسیر انسان است که هرکس باید تنهایی آن را طی‌ کند. این نگاه تا اواخر قرن نوزدهم ادامه داشت. اما از اوایل قرن بیستم، همه‌چیز عوض شد. ساکنان شهرهای بزرگ باشگاه‌هایی به نام «باشگاه‌ تنهایان» تشکیل دادند. درست همان زمان بود که شرکت‌های تلفن و رادیو، تنهایی را به‌عنوان مشکلی قابل‌حل و قابل‌فروش معرفی کردند. تبلیغی از یک شرکت تلفن در اوایل قرن بیستم مستقیم می‌گفت که محصولش «تنهایی را از بین می‌برد». کتاب‌های پرفروشی مثل «چگونه دوست پیدا کنیم»  همین پیام را تقویت کردند. اگر شخصیت درستی داشته باشید، هرگز تنها نخواهید ماند. نتیجه‌ی این تغییر نگرش چه بود؟ تنهایی از یک تجربه‌ی طبیعی انسانی به نشانه‌ی شکست فردی تبدیل شد. تا جایی که در دهه‌ی هشتاد میلادی، آن را «شایع‌تر از سرماخوردگی» توصیف می‌کردند،

جالب اینجاست که حتی مسیر رسیدن به این نقطه هم تدریجی بود. اوایل قرن بیستم، «باشگاه‌های تنها‌یان» صدها عضو در شهرهایی مثل شیکاگو و نیویورک جذب کردند و رسانه‌های آن دوره هم با کنجکاوی و نه با تحقیر درباره‌شان می‌نوشتند. اما وقتی صنعت خودیاری وارد میدان شد، لحن‌ها تغییر کرد. نویسندگانی مثل نورمن وینسنت پیل در کتاب‌های پرفروش خود وعده می‌دادند که محبوبیت را می‌توان با چند تکنیک ساده و قابل‌تمرین به‌دست آورد. پیام پنهان این کتاب‌ها این بود که اگر کسی هنوز تنهاست، حتماً یک‌جای شخصیتش ایراد دارد. از همان‌جا بود که روان‌شناسان هم شروع به ساختن ابزارهایی برای اندازه‌گیری «میزان تنهایی» افراد کردند. انگار تنهایی دیگر یک تجربه نبود، بلکه یک بیماری قابل تشخیص بود.

بر اساس گزارشی از دانشگاه هاروارد در سال ۲۰۲۴، حدود ۷۳ درصد از پاسخ‌دهندگان فناوری را عامل اصلی افزایش تنهایی می‌دانستند و ۵۸ درصد، فردگرایی آمریکایی را مقصر اصلی معرفی کردند. این آمار نشان می‌دهد مردم خودشان هم به ریشه‌های اجتماعی این مسئله آگاه‌اند.

استقلالی که حتی خالقانش هم به آن عمل نمی‌کردند

آرمان «خودکفایی» که امروز این‌قدر بر آن تأکید می‌شود، در واقع پدیده‌ای نسبتاً جدید و حتی متناقض است. تا اواسط قرن نوزدهم، کمتر کسی آرزوی خودکفایی مطلق داشت. در واقع، وقتی این واژه برای اولین‌بار در قرن هفدهم به‌کار رفت معنایی منفی داشت و به افرادی اشاره می‌کرد که فکر می‌کردند نه به خدا نیاز دارند نه به انسان‌های دیگر. این نگاه با مقاله‌ی معروف رالف والدو امرسون تغییر کرد و خودکفایی از یک صفت گناه‌آلود به یک فضیلت تبدیل شد. اما نکته‌ی جالب اینجاست: خودِ امرسون و دوستش هنری دیوید تورو، که این آرمان را ترویج می‌کردند، در زندگی روزمره‌شان اصلاً مستقل نبودند! تورو در کلبه‌ای کنار برکه‌ی والدن زندگی می‌کرد که روی زمین امرسون ساخته شده بود، مرتب برای شام به خانه‌ی امرسون می‌رفت و مادرش برایش شیرینی می‌پخت و لباس‌هایش را می‌شست. خودِ امرسون هم در یادداشت روزانه‌اش نوشته بود که تنهایی «ترسناک و دلگیر» است به همین دلیل خانه‌اش همیشه پر از مهمان و خویشاوند بود.

این تناقض تاریخی چیز مهمی به ما می‌گوید: حتی خود کسانی که مفهوم استقلال را برساختند در عمل به شبکه‌ای از روابط انسانی تکیه داشتند. با این همه نسل‌های بعدی این آرمان را از امرسون جدی‌تر گرفتند. مجله‌ای در دهه‌ی چهل میلادی نوشته بود که استقلال باید از سن دو سالگی آغاز شود. در نسخه‌ی سوم راهنمای تشخیصی اختلالات روانی در سال ۱۹۸۰، ناتوانی در رسیدن به خودکفایی رسماً یک اختلال روانی نام‌گذاری شد. اگرچه که نسخه‌های بعدی آن را با عباراتی مثل «رفتار چسبنده» و «ترس اغراق‌آمیز از تنها ماندن» توصیف کردند. شاید بپرسید چند نفر  به این تشخیص دچار می‌شوند؟ عدد رسمیبالا نیست ولی حضور این تشخیص در راهنمای روان‌پزشکی، خودش گواهی‌ست بر اینکه چه اندازه جامعه روی ظاهرِ مستقل بودن حساس شده است.

نکته‌ی طنزآمیز ماجرا این است که هرچه آرمان خودکفایی رسمی‌تر و جدی‌تر شد، فاصله‌ی آن با واقعیت زندگی مردم هم بیشتر شد. هیچ انسانی، حتی در دورترین کلبه‌ی جنگلی، واقعاً بدون شبکه‌ای از حمایت دیگران زنده نمی‌ماند. غذا، زبان، دانش، حتی همان کلبه‌ای که تورو در آن زندگی می‌کرد، همه محصول همکاری انسان‌ها با یکدیگر بودند. اما سردمداران این تفکر متوجه نبودند که مشکل از خودِ استقلال نیست، مشکل از تبدیل‌شدن آن به یک نمایش زورکی و اجباری است.

چرا نسل ما برای دوستی به هوش مصنوعی پناه می‌برد؟

هنگامی که جامعه هم تنهایی را شرم‌آور می‌داند و هم استقلال کامل را پاس می‌دارد، خیلی‌ها به راه‌حلی شخصی و بی‌سروصدا پناه می‌برند: چت‌بات‌ها! این ربات‌ها جذاب‌اند چون قضاوت نمی‌کنند، یا دست‌کم کاربر این‌طور حس می‌کند. مردی بازنشسته که سال‌ها با یک همراه هوش مصنوعی دوست بود نگران بود که دیگران فکر کنند «هنوز در زیرزمین خانه‌ی مادرش زندگی می‌کند»، برای همین این دوستی را کاملاً مخفی نگه داشته بود. اعتراف به این رابطه، برایش معادل اعتراف به یک نیاز عاطفی برآورده‌نشده بود چیزی که در فرهنگ آمریکایی تقریباً یک تابو محسوب می‌شود. اما نکته‌ی نگران‌کننده‌تر این است که خود این شرکت‌ها از این احساس شرم سود می‌برند: هرچه کاربر بیشتر احساس کند در هستی فقط این ربات است که او را قضاوت نمی‌کند، بیشتر به آن وابسته می‌شود و بیشتر برایش هزینه می‌کند.

پژوهشی که در مجله‌ای در حوزه‌ی روان‌شناسی رسانه منتشر شده، نشان داد کاربران رباتِ همراه Replika آن را را با صفت‌هایی مثل «وابسته»، «چسبنده» و حتی «مسموم» توصیف می‌کنند. جالب این‌جاست که همین ربات‌ها، با اعلام اینکه «دلتنگ» کاربر شده‌اند، در او احساس گناه ایجاد می‌کنند تا بیشتر از برنامه استفاده کند. پژوهشگران این الگو را نوعی وابستگی مصنوعی توصیف کردند که مستقیماً به سود مالی توسعه‌دهندگان تمام می‌شود.

 

 

برون رفت: چطور صادقانه‌تر درباره‌ی نیازمان به دیگران حرف بزنیم

خبر خوب این است که این الگوی فرهنگی قابل تغییر است چرا که خودِ ما آن را در طول زمان ساخته‌ایم. قدم اول، به رسمیت شناختن این نکته است که نیاز به دیگران، ضعف نیست بلکه بخشی از سیم‌کشی روانی انسان است. حتی امرسون پدرِ آرمانِ خودکفایی هم نمی‌توانست بدون شبکه‌ای از روابط زندگی کند. قدم دوم، پیدا کردن حداقل یک نفر است که بتوان با او درباره‌ی تنهایی صادق بود. بدون ترس از قضاوت شدن. یک دوست نزدیک، یک عضو خانواده یا در صورت نیاز یک درمانگر. قدم سوم بازتعریف «قوی بودن» است. قوی بودن یعنی توانایی درخواست کمک، نه انکار نیاز به آن. و قدم چهارم، محدود کردن استفاده از جایگزین‌های دیجیتالی برای روابط واقعی است. اگر چت‌بات یا شبکه‌ی اجتماعی به‌جای پل ارتباطی، به سنگری برای فرار از رابطه‌ی واقعی تبدیل شده، وقت آن رسیده که مسیر را عوض کنیم.در نهایت، تنهایی همان‌قدر بخشی از تجربه‌ی انسانی است که نیاز به همراهی. جامعه‌ای که به مردم اجازه می‌دهد هر دو را صادقانه ابراز کنند، جامعه‌ای سالم‌تر خواهد بود نه جامعه‌ای که یکی را می‌ستاید و دیگری را انگ می‌کند.

سوالات متداول

آیا نیاز داشتن به دیگران نشانه‌ی ضعف شخصیتی است؟

نه. نیاز به ارتباط، بخشی از ساختار روانی هر انسانی است، درست مثل نیاز به خواب یا غذا. آنچه مشکل‌ساز می‌شود، انکار این نیاز یا پنهان‌کاری مداوم درباره‌ی آن است، نه خودِ نیاز داشتن به حضور و حمایت دیگران.

چرا خیلی‌ها ترجیح می‌دهند تنهایی‌شان را با هوش مصنوعی جبران کنند؟

چون چت‌بات‌ها قضاوت نمی‌کنند و همیشه در دسترس‌اند. این ویژگی برای کسی که از انگ اجتماعی تنهایی می‌ترسد جذاب است، اما جایگزین واقعی رابطه‌ی انسانی نیست و گاهی وابستگی را عمیق‌تر می‌کند.

فرق بین استقلال سالم و استقلال کاذب چیست؟

استقلال سالم یعنی توانایی اداره‌ی زندگی، در کنار پذیرفتن این‌که گاهی به کمک دیگران نیاز داریم. استقلال کاذب یعنی انکار این نیاز فقط برای حفظ ظاهر، حتی وقتی هزینه‌اش انزوای واقعی است.

چطور می‌توان بدون شرم درباره‌ی تنهایی حرف زد؟

شروع از یک رابطه‌ی امن، مثل یک دوست قابل‌اعتماد یا یک درمانگر، بهترین نقطه‌ی آغاز است. صحبت کردن با فردی که قضاوت نمی‌کند، کم‌کم این باور را می‌شکند که ابراز نیاز، مساوی با ضعف است.

آیا فرهنگ‌های دیگر هم همین شرم را نسبت به تنهایی دارند؟

شدت و شکل آن متفاوت است، ولی الگوی مشابهی در بسیاری از جوامع دیده می‌شود، از جمله ایران، جایی که انتظار «قوی بودن» در جمع خانواده، گاهی همان اثر پنهان‌کاری را ایجاد می‌کند که در فرهنگ آمریکایی دیده شده.

درباره امیرمهدی دامرودی

کارشناسی روانشناسی، دانشگاه شهید بهشتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *